loading...

رمان

میخاستم مثل دیگران زندگی کنم و عاشق شوم.. عاشق شدم ..ولی این عشق شد قاتل زندگیم..

بازدید : 14
چهارشنبه 14 آذر 1403 زمان : 11:23

سخن انسانان در این باره..

من زندگی میکنم تا عاشق شوم..

من زندگی کردم و عاشق شدم..

من عاشق شدم و حالا زندگی خوبی دارم..

من عاشق شدم و بهم خیانت شد..

من از عاشق شدن میترسم..چون ازش ضربه خوردم..

من عاشق شدم .. شکست خوردم و میخوام خودکشی کنم..

من زندگی کردم..ولی عاشق نشدم..سردرگم توی پیاده‌رو قدم میزدم..سرد بود..سرم درد میکرد..قلبم تیر میکشید..تنفس برام سخت شده بود..تاریک بود..من چه سودی برای دیگران دارم؟..همه ازم متنفرن؟..من مامان و بابامو کشتم؟..

یهو به یک نفر برخورد کردم..زمین خورد..سرش به دیواره های کوتاه بلوار برخورد کرد..سرش شکست..

خون همه جا پاشید..لباسام خونی شدن..گوشام سوت میکشیدن..جلومو تار میدیدم..خون سرخ رنگ و غلیزش زیر کفشام جریان پیدا کرده بود..

سرم گیج میرفت..یهو صدای جیغ گوش خراش یک خانم رو شنیدم..داشت به پلیس زنگ میزد..

زود از اونجا فرار کردم..درحالی که میدویدم اشک هام گونه هامو خیس کردن..من یک قاتل عوضی بیشتر نیستم..کاش منم توی اون تصادف با مامان و بابام مرده بودم..

صدای بوق بلند ماشین رشته افکارمون پاره کرد..

اما..دیگه دیر شده بود..

نویسنده=آیهان میهراد

سخن انسانان در این باره..

من زندگی میکنم تا عاشق شوم..

من زندگی کردم و عاشق شدم..

من عاشق شدم و حالا زندگی خوبی دارم..

من عاشق شدم و بهم خیانت شد..

من از عاشق شدن میترسم..چون ازش ضربه خوردم..

من عاشق شدم .. شکست خوردم و میخوام خودکشی کنم..

من زندگی کردم..ولی عاشق نشدم..سردرگم توی پیاده‌رو قدم میزدم..سرد بود..سرم درد میکرد..قلبم تیر میکشید..تنفس برام سخت شده بود..تاریک بود..من چه سودی برای دیگران دارم؟..همه ازم متنفرن؟..من مامان و بابامو کشتم؟..

یهو به یک نفر برخورد کردم..زمین خورد..سرش به دیواره های کوتاه بلوار برخورد کرد..سرش شکست..

خون همه جا پاشید..لباسام خونی شدن..گوشام سوت میکشیدن..جلومو تار میدیدم..خون سرخ رنگ و غلیزش زیر کفشام جریان پیدا کرده بود..

سرم گیج میرفت..یهو صدای جیغ گوش خراش یک خانم رو شنیدم..داشت به پلیس زنگ میزد..

زود از اونجا فرار کردم..درحالی که میدویدم اشک هام گونه هامو خیس کردن..من یک قاتل عوضی بیشتر نیستم..کاش منم توی اون تصادف با مامان و بابام مرده بودم..

صدای بوق بلند ماشین رشته افکارمون پاره کرد..

اما..دیگه دیر شده بود..

نویسنده=آیهان میهراد

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 1

درباره ما
موضوعات
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    نظرسنجی
    آیهان هستم..از موضوع لذت میبرید؟..مننویسنده رمان هستم و قراره با همراهی شما عزیزان رمان هامو به نمایش بزارم..تشکر فراوان..





    خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    <
    پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 12
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 1
  • بازدید امروز : 9
  • بازدید کننده امروز : 0
  • باردید دیروز : 10
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 22
  • بازدید ماه : 22
  • بازدید سال : 31
  • بازدید کلی : 358
  • کدهای اختصاصی